افطار خونه عمه بودیم
دوستشون دارم اخلاق های ساده و خوبی دارند
خیلی خنگم اسمهای فامیل را یادم رفته بود
تنها چادری جمع من بودم
اولش یه نگاه به چادر من میکردند و جاوی خودشون را میگرفتند که سیاسی حرف نزنند
آخرش خودم دست به کار شدم و به صاحبان مملکت بد بیراه گفتم
آقا انگار حرف دلشون را زده باشی، با ذوق تایید میکردند
دیگه خلاصه راهش باز شد و هرچی توی دلشون بود ریختند بیرون
دوباره پریود شدم و صورتم پوسته انداخته
امشب به زور کلی پرایمر و کپسول ویتامین پوسته ها را یکم پوشاندم
برم یکم ماسک بزنم تا برای فردا بهتر بشه
دلم لاک هم میخواد... امشب حتما باید بزنم
برچسب:
نویسنده: پرهام میرزایی